تبليغاتX
پوپو

پوپو

پوپو در زبان پهلوی یعنی هدهد

 

محسن صادق‌نيا در گفت‌وگو با خبرگزاري كتاب ايران (ايبنا)، اظهار كرد: كتاب‌هاي «آخرين نبرد» و «اطلس نبردهاي ماندگار» نوشته سرهنگ مجتبي جعفري و «سطرهاي گنگ» اثر اميررضا مافي، پرفروش‌ترين آثار سوره‌سبز بودند.

وي با اشاره به استقبال نسل جوان از كتاب‌هاي انتشارات سوره‌سبز گفت: گرچه آثار ما مورد توجه پژوهشگران حوزه دفاع‌مقدس قرار گرفتند، اما نسل جوان و به خصوص جواناني كه آشنايي زيادي با جنگ‌تحميلي عراق علیه ایران ندارند، از كتاب‌هاي انتشارات سوره‌سبز استقبال كرده‌اند.

نويسنده كتاب «تاوان شيرين» ادامه داد: رويكرد جديد انتشارات سوره‌سبز اين است كه از طرح جلد تا عنوان و محتواي آثار ادبي دفاع‌مقدس را به دور از كليشه‌هاي هميشگي انتخاب مي‌كند و شايد اين روش، باعث جلب اعتماد عمومي جامعه به سوي كتاب‌هاي حوزه دفاع‌مقدس شده باشد.

مدير مسوول انتشارات سوره سبز با ابراز رضايت از حاصل كار خود در بيست‌وپنجمين نمايشگاه بين‌المللي كتاب تهران اظهار كرد: بسياري از مخاطبان براي خريد كتاب‌هاي مورد تاييد مقام معظم رهبري در بازديد از ستاد فرماندهي نيروي زميني به نمايشگاه كتاب آمده بودند.

مقام معظم رهبري روز سوم ارديبهشت ماه 1391 و در نمايشگاه دستاوردهاي نيروي زميني ارتش، برخي از آثار مكتوب نزاجا مانند كتاب‌هاي «کیمیای مجنون: بر اساس زندگی شهید سرلشكر حسن اقارب‌پرست» نوشته امیررضا مافی و «پدر بزرگ: زندگي‌نامه اميرسرلشكر شهيد مسعود منفرد نياكي» اثر محمد بداقي را دیدند و با جمله «خوب است» به تاييد اين كتاب‌‌ها پرداختند و ياد و خاطره شهيد نياكي را گرامي‌ داشتند. اين آثار به همت انتشارات سوره‌سبز به چاپ رسيده‌اند. 

بيست‌وپنجمين نمايشگاه بين‌المللي كتاب تهران 13 تا 23 ارديبهشت ماه 91 در مصلاي امام‌خميني (ره) برپا شد.

لینک خبر: خبرگزاری کتاب ایران

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوپو  | 

 

    این فیلم بیشتر سفارشی برای بزرگ نشان دادن شهر پاریس است؛ با دغدغه‌های دوران کهولتِ وودی آلن. دغدغه‌هایی که مدام در فیلم‌ها اخیر او تکرار شده است. هنر نقاشی، سورئالیسم و اکسپرسیونیسم، تضارب و تعارض فرهنگی زوج‌های جوان آمریکایی. خیانت به شکل مطلوب، عدم درک متقابل، شهرزدگی و گاهی رگه‌های عقیم اگزیستانسیالیسم.

     وودی آلن را بخاطر خودش و برخی از آثارش دوست دارم. وقتی فیلم مچ پوینت او را دیدم خوشم آمد و ذوق‌زده شدم، بخاطر لایه‌های عمیق آن و احتمالاً جوانی خودم! اما بعد از آن که ویکی کریستینا را دیدم، بیشتر با صاحب اثری مواجه شدم که خودش و درونیاتش را عریان به پرده کشیده است. علاقه به شهر بارسلون، حضور آمریکایی‌ها در اروپا، عشق، خیانت به شکل مطلوب، سرخوردگی‌های پس از خیانت، رقابت آدمی و.... بعد از آن نیمه شب در پاریس را امروز دیدم. علاقه به شهر پاریس، آمریکایی‌ها در اروپا، عشق به نوستالوژی، تقابل زوج‌های جوان. خیانت به شکل مطلوب، سرخوردگی از پایان خیانت و رقابت معتادگون آدم‌ها. اگرچه به عنوان یک مخاطب عام، دغدغه‌ی آلن درباره‌ی گذشته دوستی را در قالب فانتزی- کمدیش می‌پذیرم. اما اجرا و ایفای بزرگان هنر و ادب سال‌های دور، اینچنین کم عمق را نپسندیدم. نگاهی که پیرمرد به جوانان دارد و تقابل فرهنگ آمریکایی-اروپایی قابل قبول است، اما این همه تکرار، پز انسان محور دادن و کندی ضرباهنگ را نفهمیدم. فیلم بیشتر از اینکه سینمایی باشد، تلویزیونی بود ومن هنور نفهمیدم چرا نامزد و برنده‌ی این همه جایزه‌ی بین‌المللی شده است؟ البته ناگفته نماند که فیلمنامه صاحب روایتی کم نقص و جنبه‌های سورئالیستی مشخص است. پیشنهاد می‌کنم ببینیدش؛ ببینیدش!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوپو  | 

   

  آنچه مرا وا داشت که این یادداشت را بنویسم، تیتر خبرگزاری‌های داخلی درباره‌ی انتشار کتاب "سطرهای گنگ" بود. با این عنوان که: " از نخستین رمان پست مدرن دفاع‌مقدس رونمایی شد." من اغلب، به تیترهای ژورنالیستی نگاه علمی ندارم و آن‌ها را خیلی عالمانه نمی‌دانم، اما مایلم که پیش از پیش آمدنِ بازخوردها و برخورد‌های اهل فن، توضیحی درباره‌ی آنچه از مفهوم داستان پسامدرن می‌فهمم  ارائه کنم و آن را به داستان خودم منتهی گردانم.

     دوره‌ی پست مدرن، دارای ویژگی‌هایی است که احتیاج به موشکافی عمیق دارند که در این مقال نخواهد گنجید اما اگر ما پسامدرن را خاصه در ادبیات، سبک بدانیم و نه یک دوره؛ (آنطور که معتقد باشیم، مثلاً داستان دن‌کیشوت سروانتس نیز در چند قرن پیش قابلیت‌های پست‌مدرنی فراوانی داشته است.) راحت‌تر ادامه‌ی طریق می‌دهیم. ما با پذیرفتن این رویکرد، می‌توانیم بگوییم که داستان پست مدرن، ویژگی‌هایی کلی دارد که این ویژگی‌ها اصولاً اسلوب آن‌ها نیستند و بیشتر از یک استقرا به دست آمده‌اند. از جمله: نوع روایت، هویت راویان، عدم قطعیت، روایت‌های متداخل، شکل ظاهری متفاوت، تعارض و ساختاری متناقض. در واقع، می‌توان این‌ها را سطح یک اثر پست‌مدرن در حیطه‌ی سبک‌شناختی دانست. اما وقتی عمیق‌تر شویم، می‌توانیم دریافت برایان مک‌هیل در کتاب داستان پسامدرنیستی را مورد مداقه قرار دهیم که معتقد است مشخصه‌ی گذار از داستان مدرن به داستان پسامدرن، گذار از توجه به مسائل اپیستمولوژیک به مسائل انتولوژیک است. یعنی این که در داستان مدرن، شناخت جهان و نوع تفسیر از آن مطرح است، در حالیکه در داستان پسامدرن، پرسش درباره‌ی وضع جهان و واقعیت، از حیث هستی شناختی مطرح می‌گردد. یعنی  سئوالاتی که یک متن از خود به جا می‌گذارد و یقینی بودن را از بین می‌برد. اگر دیدگاه کلی و عمیق مک‌هیل را کنار بگذاریم و به همان نگاه سبک‌شناسی داستان پسامدرن بپردازیم، باید نظر به پیروان  لیوتار-فیلسوف فرانسوی- بیندازیم که در مقاله‌ی جوابی به سئوال پسامدرن چیست؟ پاسخ ما را داده است. او در این مقاله  اصطلاحات واقع‌گرایی، مدرنیسم و پسامدرنیسم را مطرح می‌کند. اما نه به معنای رایج دُورانی بودن آن‌ها، بلکه به معنای وجودشان در هر دوره. لیوتار معتقد است که واقع‌گرایی سبک معمول و متعارف یک فرهنگ است و سیری منطقی را دنبال می‌کند و «آگاهی را از تردید حفظ می‌نماید.» یعنی جهان طبق قراردادهایی که مخاطب از پیش آن‌ها را می‌شناسد تصویر می‌گردد. مثل فیلم‌های عامه‌پسند، موسیقی عامه‌پسند یا آگهی‌های تبلیغاتی. به عبارت دیگر ما در واقع‌گرایی چیزی مضاف بر جهان به مخاطب عرضه نمی‌کنیم، بلکه خودش را به خودش می‌نمایانیم. اما لیوتار مدرنیسم و پسامدرنیسم را در تقابل با واقع‌گرایی قرار می‌دهد. به این معنا که آن‌ها دیگر در تلاش برای رسیدن به یک روابت محض و ساده با پیش‌فرض‌های فرهنگ عامه نیستند، بلکه در پی بر هم زدن قدرت شناخت می‌باشند و شیوه‌های فهم را مختل می‌کنند. لیوتار احساس برآمده از این نوع هنر را «والا» می‌نامد که در تقابل «زیبا» به کار رفته است. زیبایی که مبتنی بر احساس هماهنگی بین فرد و اثر می‌باشد؛ در حالیکه والایی در اینجا، ایجاد آمیزه‌ای از درد و لذت، جاذبه و دافعه و بهت و ترس است. در واقع، امر والا فرد را به چالش می‌کشد تا واکنش ببیند، بی‌آنکه درباره‌‌ی نوع واکنش مقصودی داشته باشد. اگر نظر لیوتار را پی بگیریم حال به تفاوت والای مدرن و پسامدرن می‌رسیم. والای مدرن این است که «امر نمودناپذیر» (که غیبتش چالش‌برانگیز است) فقط به عنوان محتوای غایب مطرح است در حالیکه فرم، به لطف انسجامش، قابل تشخیص است و همچنان مایه‌ی آرامش مخاطب» در حالیکه والای پسامدرن نمایاندن امرنمود‌پذیر در خود نمایاندن می‌باشد. به عبارت دیگر، علاوه بر غیبت محتوا، زدودن فرم نیز در پی رسیدن به مفهوم والا است. معنا اینکه در داستان مدرن، خواننده دربرابر محتوا دچار چالش می‌شود؛ اما در داستان پست مدرن، علاوه بر محتوا، فرم نیز به شدت چالش‌برانگیز خواهد بود. می‌توانیم اینطور بگوییم که وقوع امور نمودناپذیر خواننده را مدام عاصی می‌کند و این عصیان اشکالِ مختلفِ بروز خواهند یافت.

    با همه‌ی این اوصاف من با نویسنده‌ی کتاب پسامدرن، سایمون مالپاس (انتشارات ققنوس.مسعود علیا) که نقل قول‌های این یادداشت نیز از کتاب خود اوست، موافقم که آثار پسامدرن در یک فرهنگ ممکن است در مقابل فرهنگ دیگر، مدرن و یا حتا واقع‌گرایانه باشند. چنان که به قولی از لیوتار اشاره می‌کند: «یک اثر هنری تنها در صورتی می‌تواند مدرن باشد که ابتدا پسامدرن.» یعنی برخورد اثر با فرهنگ حاکم است که سبک را بر خود متبادر می‌سازد.  یعنی اینکه حس والایی شاید برای یک فرهنگ از کوچکترین لرزه‌های مخاطب پدید بیاید، اما در فرهنگی دیگر، این لرزه‌ها باید خانمان ‌برانداز باشند، تا آن را ایجاد کنند.

     حال باز می‌گردم به مقدمه‌ی این یادداشت؛ هر چه هست بار کردن عنوانِ نخستین داستان پست مدرن دفاع مقدس، بر کتاب "سطرهای گنگ" من شاید بیش از هر چیز ذوق‌زدگی باشد، اما خب من نیز معتقدم، داستانی با سه راوی مختلف، با چهار نوع روایت گوناگون(یک شخصیت، در دو بازه‌ی زمانی، دو جور می‌نویسد.) نیمه‌کاره، مجهول،  گزارش گون و ناتمام، می‌تواند ردپایی از تکنیک‌های سطحی پسامدرن را در خود داشته باشد. اما به همان اندازه عاری از ویژگی‌های دیگر آن، نظیر تناقض و تعارضات تاریخی و خرده‌ روایت‌های ضد است. می‌خواهم بگویم که من شاید نشانه‌هایی از پسامدرنیسم را در کتاب خودم آورده باشم، اما اینکه چقدر از مدرنیسم فاصله گرفته‌ام و این گذار را که خود رعایت نکردنی است، رعایت نمودم،  مشخص نیست.

     با این حال اگر جملات پایانی منقول از لیوتار و مالپاس را قبول داشته باشم، می‌توانم بگویم در فرهنگ ادبیات داستانی جنگ ما، حداقل آثار شاخصش، اثری را نمی‌توان یافت که از تکنیک‌های پست‌مدرنی(به عنوان سبک) در همین حد عقیم استفاده کرده باشد. (البته کتاب روایت یک مرد خودم نیز رگه‌های عمیق‌تری از نشانه‌های پست‌مدرنی داشته که هیچ‌گاه مجال بروز نیافته و در سکوتی محض منتشر و فراموش شده است.)در واقع می‌توان این طور گفت که "سطرهای گنگ" عاری از نشانه‌های داستان پسامدرن نیست و گاه تعمداً منِ نویسنده بر نشان دادن این نشانه‌ها تاکید داشتم، اما اینکه اثر صرفاً یک اثر پست مدرن است(بدون در نظر گرفتن بستر آن) آن هم نیست. یعنی اصولاً شرایط کنونی جامعه‌ی ما نمی‌تواند یک اثر پست‌مدرن را با ویژگی‌های متعارض و متناقضش در حوزه‌ی دفاع مقدس بپذیرد. در واقع من تنها تلاش کردم شکل دیگر از روایت گزارش‌گون جنگ را ارائه کنم. اثری که خودم می‌دانم گاه خسته‌کننده و حوصله‌ سر بر است. اما در ادبیات جنگ  ما، "سطرهای گنگ" می‌تواند یک اثر ضد مرسوم باشد که هم به لحاظ مضمون و هم به لحاظ ساختار، مخاطب خاص خودش را تا حدودی به چالش می‌کشد و این خود نقطه‌ی عطفی است در این حوزه؛

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوپو  | 

 خبر خبرگزاری فارس و جام جم آنلاین درباره چاپ کتاب سطرهای گنگ

 

رونمایی از اولین رمان ضدساختار جنگ

به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات فارس از نمایشگاه بین المللی کتاب، انتشارات سوره سبز از اولین کتاب پست مدرن نوشته شده در حوزه دفاع مقدس رونمایی کرد.

کتاب «سطرهای گنگ» نوشته امیررضا مافی، به خاطرات سرتیپ مرتضی محمدی می پردازد و ساختاری کاملا ضد داستانی دارد. مصاحبه با مرتضی محمدی را سرتیپ دربندی انجام داده است و کار نگارش کتاب برعهده امیررضا مافی بوده است.

این کتاب روایتی داستانی از دفاع مقدس است و شهید صیاد شیرازی، شهید چمران و شهد نامجو نقش مهمی در داستان آن دارند اما شیوه نگارش این کتاب به شیوه ای ضد داستانی نوشته شده و ازاین رو نام داستان «سطرهای گنگ» انتخاب شده است.

به زعم انجمن ناشران دفاع مقدس، این کتاب نقطه عطفی در در ادبیات دفاع مقدس محسوب می شود زیرا اولین اثری است که به این شیوه نگارشته شده است. کتاب سطرهای گنگ از 7 فصل و یک پیشگفتار تشکیل شده است.

در بخشی از معرفی این کتاب که در پشت جلد درج شده می خوانیم:

سطرها گنگ داستانی است غیرمعمول اما واقعی؛داستانی که مدام خواننده را گیج می کند و از بین سطو غریبش حقایق نابی را به فکر او می ریزد. سطرها گنگ سطرهایی از زندگ آدم هایی است که ما آن ها را نیافته ایم و زندگیشان را خوب نظاره نکرده ایم... سطرهای گنگ برای کسانی است که می خواهند جور دیگ جنگ را بخوانند جور بهتر؛

این کتاب به همت انتشارات سوره سبز در شمارگان 4000 نسخه و 118 صفحه و به قیمت 3900 تومان در بست و پنجمین نمایشگاه کتاب عرضه شده است.

لینک خبر:

خبرگزاری فارس

جام جم آنلاین

 پ.ن: البته خودم به این غلظتی که دوستان می فرمایند معتقد نیستم که این رمان پست مدرن است چونکه خیلی از مولفه های ادبیات داستانی پسامدرن را در خود ندارد. اما دوستان این طور دوست داشتند! در واقع سطرهای گنگ یک گزارش جنگی است که شکل داستانی به خود گرفته  و برای جذابیت بیشتر روایت ضدساختار دارد با خطی مشخص. در واقع اگر ما رمان روایت یک مرد را به این لقب و عنوان پر طمطراق می خواندیم شاید منطقی تر بود. البته رمان پست مدرن خودش تعاریف عجیب و غریبی دارد که ما باید بیش از این دریابیمش!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوپو  | 

کتاب "سطرهای گنگ" نوشته ی امیررضا مافی به چاپ رسید.

این داستان که روایتی ضدساختار از آدم های جنگ دارد توسط انتشارات سوره سبز و با همت بنیاد معارف جنگ به چاپ رسیده است.

 

به نقل از ایبنا

پ.ن: هنوز که به دست خودم نرسیده!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوپو  | 

 

بازدید مقام معظم رهبری از دستاوردهای نزاجا و تورق کتابِ کیمیای مجنون، نوشته ی امیررضا مافی، و تایید آن، توسط آن حضرت به گزارش سایت ایبنا:

سرهنگ مجتبي جعفري، رييس سازمان ايثارگران نيروي زميني ارتش در گفت‌وگو با خبرگزاري كتاب ايران (ايبنا)، از حضور مقام معظم رهبري در ستاد فرماندهي نزاجا و بازديد ايشان از نمايشگاه دستاوردهاي نيروي زميني ارتش، ياد كرد و گفت: معظم له هنگام تشريف‌فرمايي به اين نمايشگاه از غرفه منشورات نزاجا هم ديدن كردند.

وي افزود: گزارشي جامع از تدوين مجموعه 102 جلدي «تقويم تاريخ دفاع‌مقدس» به فرمانده معظم كل قوا ارايه كرديم. ايشان جلد دوم از اين مجموعه را با عنوان «غرش توپ‌ها» تورق و صفحه هايي از آن را مطالعه كردند و با ذكر جمله «خوب است»، اين مجموعه را تاييد و تاكيد فرمودند : «اين كتاب‌ها سند است براي آيندگان. در صحت آن دقت شود.»

رييس سازمان ايثارگران نيروي زميني ارتش، يادآور شد: اميرسرتيپ احمدرضا پوردستان،‌ فرمانده نيروي زميني ارتش نيز به مقام معظم رهبري اطمينان دادند كه مطالب منتشر شده در اين كتاب‌ها بدون تحليل و با تكيه بر مستندات واقعي جنگ نوشته شده‌اند.

جعفري خاطرنشان كرد: حضرت آيت‌الله خامنه‌اي در ادامه بازديد از نمايشگاه دستاوردهاي نيروي زميني ارتش، مجموعه كتاب‌هاي «حديث ماندگاري» شامل شرح حال شهداي نزاجا كه در راستاي تدابير ابلاغي معظم له به نيروي زميني تدوين و چاپ شده بودند، به ايشان ارايه شدند.

وي در پايان اضافه كرد: مقام معظم رهبري نيز كتاب‌هاي «کیمیای مجنون: بر اساس زندگی شهید سرلشكر حسن اقارب‌پرست» نوشته امیررضا مافی و «پدر بزرگ: زندگي‌نامه اميرسرلشكر شهيد مسعود منفرد نياكي» اثر محمد بداقي را تورق كردند و با جمله «خوب است» به تاييد اين كتاب‌‌ها پرداختند و ياد و خاطره شهيد نياكي را گرامي‌ داشتند. اين آثار به همت انتشارات سوره‌سبز به چاپ رسيده‌اند.

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، فرمانده معظم كل قوا پیش از ظهر ديروز (سوم ارديبهشت ماه) ضمن حضور در ستاد فرماندهي نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران، از نزدیک در جریان فعالیت‌ها و دستاوردهای این نیرو قرار گرفتند.
 
 
 
لینک خبر: http://ibna.ir/vdchmmnzm23nxzd.tft2.html
+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوپو  | 

 
چشم های بعضی آدم ها سگ دارد! این را قدیمی های بازارچه ی شاهپور می گفتند و احتمالاً قدیمی های شهر تهران. قبل ترها نمی فهمیدمش؛ اما حالا که نه؛ پنج سالی است سگ چشم ها را درک می کنم. وجه تسمیه هم که مشخص است؛ چشم های بعضی از آدم ها، آدم را می گیرد. البته بستگی دارد چه نژادی باشد این سگ. گاهی شلوارت را می گیرد؛ گاهی گردنت را و گاهی پاچه ات.... کم پیدا می شوند، سگ هایی که قلبت را بگیرند. خیلی کم.
 
 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوپو  | 

صادق هدایت!
تازه از کودکی رسته بودم، خودم را جوان می پنداشتم؛ اما واقعاً نوجوان کم سن و سالی بودم با کلی نوشته ی حقیر که برایم دنیا دنیا می ارزیدند. در عالم شوریدگی بلوغ و یافتن طعم گس نوعشق های بی انجام، وهم خودکشتن، با هدایت برایم معنا می شد و هدایت با بوف کور. بیش از هر کتاب دیگری آن را خوانده ام و بیش از هر نوشته ی دیگری، بر آن مطلب نوشتم و واکاویش کردم، در حد همین بضاعت اندکی که دارم. نتیجه اینکه او بزرگ است، "بخاطرِ تمامِ شهامتش در بازگو کردن درونش". این شاید تنها جمله ای است که من درباره ی هدایت، اکنونِ تاریخ می توانم بر زبان و قلم جاری کنم. اما براستی که هدایت نه بزرگترین نویسنده ی ایرانی است و نه موثرترین. یقین دارم که اگر تراژدی زندگی او، چنین افسانه وار پایان نمی یافت و نقل نمی شد؛ هدایتِ پیر، خمیده و چروک جایی نظیر جایگاه جمالزاده و علوی، ساعدی و چوبک می ماند در تاریخ ذهن ما.
 من با هدایت زندگی کرده ام و این، نتیجه ی همزیستن است. هدایت بزرگ است در آغاز راه داستان نوین ما و نه بیش از این و نه بیشتر از این؛ قسم می خورم داستان هایی به مراتب قدرتمندتر و خودآگاه تر از آثار هدایت در ادبیات ما پدید آمدند که در گوشه های کتابخانه ها، با نشری مختصر به تاریخ پیوستند. من هدایت را سمبل  آغاز ادبیات نوین می دانم و نه پروردگار آن و نه حتا آغازگر آن به معنای اصیل. هدایت را دوست بداریم به اندازه ی یک نویسنده ی تاثیرگذار و این هاله ی عجیب را از او بگیریم تا مفهوم شود؛ و به آثارش نقد وارد کنیم و واکاوی کنیم آنچه را  می پنداشته و آنچه را که به کاغذ رسانده است. هدایت هادی نسل عجیبی است که خود؛ ره گم کرده و عاصی وامانده در کوره راه...... هدایت را دوباره بازخوانیم.
زیاده عرضی نیست.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوپو  | 

حرف ها را؛ فقط حرف ها را آبستن روح خویش می کنم؛ تا در اوج شهوت روحانیم؛ نطفه شان بسته شود و کلمه مولود من گردد. بعد از زادن؛ دوباره شهوت روحانی چون مار در وجودم می پیچد و دیگر حرف اقناعم نمی کند؛ اینبار نوبت واژه است و سپس جمله و بعد سطرها و در آخر متنی که دیگر از آن من نیست. خود مستقل است و با هویت! چند روزی است به این فکر می کنم، متن ها شهوت روحانی خویش را چه می کنند؟ تنها حدسم این است که به ذهن خوانندگانشان تجاوز می کنند و اگر بارور باشند، نطفه ی خود را در ذهن می کارند و این طور سلاله ی یک متن جاری می شوند.
گمانم متن متجاوز قدرتمندتر از متنی است که از سر دوستی ذهن را آبستن خویش می کند! همین.
*
من به تو آمدم؛ نبودی، به خودم؛ نیز نبودم؛ فاقد خویشتن شدم از نبودنت. انگار که هستی به بودن تو ختم می شد و من نه هست شدم. و آیا در عمق نه هستیم، هستی کوچک امیدواری به ن بودن تو باقی نیست؟ کاش می شد این نون بی افاده کوچک را برداشت. به تو می آمدم، می بودی و من دوباره معنا می شدم حتی اگر فقدان هستیم بودن تو بود. ایکاش!
*
خواستم بگویم یادت رفته ام؛ یادم رفته ای؛ دیدم اصلاً یادی نمانده است. با سکوتم فقط نگاهت کردم. شاید بشناسمت! اما آوار شدم؛ فرو ریختم و تازه یادم آمد؛ تو پیش از هر یادی رفته بودی و تنها جسدت باقی بود.
خواستم بگویم یادت رفته ام؛ یادم رفته ای، باز لکنت گرفتم.
خواستم دوباره بشناسمت کور شدم.
خواستم خودم را فریاد بزنم..... من و جسدت تنها بودیم.
فرو ریختم و هیچ. یادم رفت که اصلا یادی هست.
*
دلم می خواست بادکنکی باشم پر از گاز نیتروژن، کسی سرم را ببرد و من هشیار تا ابدیت جهان صعود کنم. بادکنک که هیچ، بادبادک هم نشدیم که کسی به زور آسمانیمان کند؛ شاید مجبور شوم به چیزهای دم دستی دل خوش کنم. حتا اینکه موشکی باشم از کاغذ خط دار میان دفتر مشق پسری خرد یا یویوی دخترکی ناز. من به همین ها هم راضیم. فقط بالاروم و احتمالا پرواز کنم.
*
و باز دوباره بهار است؛ فصل چشم چرانی من از پنجره ها! فصل کنار رفتن پرده ها، خوابیدن در بهارخواب ها و دوباره فرو افتادن واژه ها، به دستان شهوت زده ای که مرثیه ی آغوش می خواند و سودای شکار زیبایی دارد. باز دوباره بهار است و بهارگی حیات، جاودانگی چشم های کم سوی من است که مدام در حیاط معشوقه ها می پیچد، جنون می چیند و من دوباره و دوباره و هزار باره طعم گس بلوغ را مزه مزه می کنم.
باز دوباره بهار است و من بوی اردیبهشت نحس را در تک تک سلول های مسلولم حبس می کنم، نکند بارور شوند آشفتگی هایم و متولد شوند نعره های پر از خواهشم. باز دوباره بهار است و من دیوانه ام.
 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوپو  | 

      به این می‌گویند فرهنگ ملی. وقتی که یک فیلم برای ساخته شدن واو به واو فیلمنامه‌اش و پلان به پلان تصویرش مورد ممیزی واقع می‌شود و از چند فیلتر جورواجور گذر می‌کند تا رنگ پرده را ببیند، می‌شود فیلم مستهجن. عده‌ای موتورسوارِ جان برکف هم جلوی سینماها می‌ایستند تا جلوی اکران این قبیل فیلم‌های مستهجن را بگیرند. نیروی مبارک انتظامی هم فقط نظاره‌گرِ این جلوگیری مستهجن است! خطیب محترمه‌ی جمعه هم داد می‌زند که ای ارشاد این چه فیلم مستهجنی است؟

      خبر این است: بالاخره دو فیلم مستهجن "گشت ارشاد" و "خصوصی" که اکران نوروزی سینماها بودند با فشارهای گروه فشار از پرده پایین آمدند. به این می‌گویند فرهنگ فشاری. یعنی تمام ارکان فرهنگی در لایه لایه‌ی جامعه باید با زور وارد شود و کارکرد یابد. حالا فرض کنید که فیلم مستهجن، هجو و سراسر لودگی "اخراجی‌ها3" که به لحاظ کیفی بسیار نازل و موهن به تمامی بینندگانش بود اگر با واکنش جوانانی نه از گروه فشار مواجه می‌شد، چه می‌شد؟ آیا نیروی مبارک انتظامی آن‌ها را به باد کتک نمی‌گرفت؟ دستگیر نمی‌کرد؟ و به جرم اقدام علیه امنیت ملی محکوم نمی‌شدند؟ جالب‌تر اینکه همه به این اتفاقات عادت دارند و انگار بخشی از فرهنگ ما نیز همین اتفاقات مستهجن‌گیری شده است. با این حال این سطور، بیش از آنکه قصد آسیب‌شناسی داشته باشد، واگویه‌ای است از حال بد فرهنگ ما که مبتنی بر حکومت است. چونان که ستون‌هایش همچون هنر حکومتی است، ادبیات حکومتی است و.... . به خوبی و بدی حکومت هم کاری ندارم. اما تاریخ گواه است که فرهنگ‌های حکومتی به انحطاط می‌گروند و جای آن‌ها خرده فرهنگ‌های "هرجایی" می‌نشینند که آنارشی پدید می‌آورد. آن هم که اصلا اسمش مستهجن است.

 

تکمله: همه‌ی دوستان می‌دانند که نه من با سعید سهیلی و گشت ارشادش قرابتی دارم و نه با فرحبخش و خصوصی‌اش؛ اتفاقا منتقد جدی آثار هر دو بزرگوار هستم؛ اما دردم نوع فرهنگ دوستی و مستهجن‌گریزی امت فشار است که انگار چاره‌ای برایشان نیست. هیچ چاره‌ای!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوپو  | 

     شب عید است و می‌خواهم با شما شوخی کنم. چطور رئیس جمهور این مملکت در  پیش نمایندگان مردم مدام شوخی می‌کند. من که کاره‌ای نیستم و گردنم از مو نازک‌تر. البته سعی می‌کنم ادبیات آقای رئیس جمهور را حفظ کنم. ببینید داداش، انقدر گیر سه پیچ ندهید به ما. مایی که داریم شب عیدی با یکدیگر صفا می‌کنیم و از پول بالا می‌رویم و مخلص همه‌ی شما هم هستیم؛ به حسب ظاهر و وظیفه هم برای در امان ماندن باید سکوت کنیم. اما گاهی خداوکیلی نمی‌شود. مثل امروز. بیایید با هم شوخی کنیم تا کام مردم شیرین شود. این طور می‌گردد که بگردد. ما  که داریم با شاستی فوق لیسانس می‌گیریم، هیچ چیزی هم به ما ربطی ندارد. به شما هم ربطی ندارد. رئیس جمهور با استدلال برای ما همه چیز را روشن کرد. عین یک دانش‌آموز با انضباط مدرسه. خداوکیلی به همه‌ی سئوالات هم جواب می‌دهم و بیشتر. نامردی و بی‌معرفتی است اگر انگ ضدانقلاب یا بی‌بصیرت به من بزنید.

      یاد شب چهارده خرداد 88 افتادم و آن یادداشت بلند که در بامداد نگاشتم. همان جا که رئیس جمهور وقت در برابر سر فتنه نشسته بود و با آن ادبیات سخیف سخن می‌گفت. آنجا خیلی بهم برخورد و سعی کردم منطقی نظراتم را در قالب یک یادداشت مطول بیان کنم. اما حالا که دیگر خودمان این ادبیات را قبول کردیم. چه حاجت به منطق؟ حتا رهبری هم که نظرش به ایشان نزدیک‌تر است. همو که امروز هاشمی را با لفظ حجت الاسلام والمسلمین به ریاست مجمع ابقا کرد. چند وقتی است که خاطرات سال 64 هاشمی را مرور می‌کنم، پیشنهاد می‌کنم شما هم از اواخر مرداد تا اواخر مهرماه این روزنوشت‌ها را بخوانید. البته با شوخی. نسبت هاشمی که امروز هنوز حجت الاسلام والمسلمین است، با رهبری که امام است و شاقول نظام است و ولی امر مسلمین است و چه و چه و چه مشخص می‌گردد. بگذریم....... در آن یادداشت کذایی اشاره کرده بودم که بعد از آن گفتار دکتر رئیس جمهور ایران دچار حوادث بیشماری می‌شود. حالا هم می‌گویم که ایران بعد از امروز بیش از پیش رو به سقوط گسیل خواهد شد و هیچکس ککش نمی‌گزد. همه‌ی این‌ها را آخر سال برای شادی مردم شوخی کردم. شما، آقایان با بصیرت. آن‌ها که عزرائیل فراموششان کرده است. آن‌ها که ذوب هستند. آن ها که جذب حداکثری هستند و همه‌ی دوستان. جان خودتان شوخی کردم. جان خودِ خودِ خودتان. مبادا بهتان بربخورد. شما خرج زن و بچه‌م رو بدهید، ما می‌آییم....... می‌آییم.

 

اللهم عجل لولیک الفرج.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوپو  | 

امروز سر کلاس درس ادبیات، داشتم دباره ی ساختار حکومت پادشاهی و در تداوم آن، حکومت جمهوری، سخنرانی قرایی انجام می دادم. دیدم شاگردانم در حال نوشتن مطالب هستند و این مرا بیشتر به ذوق آورد. ادامه دادم، تا انگشت یکی از آن ها بالا رفت. جویای سئوالش شدم؛ با من من و اضطراب پرسید: این مطالبی که شما می فرمایید تو امتحان میاد؟ گفتم: نه این ها ربطی به ادبیات نداره. کلاس  منفجر شد. همه انگار از نوشتن مطالب من به غایت عاصی شده بودند و وقتی فهمیدند سود نمره دار ندارد، پکر گشتند. رو به تخته ی پر از اسم و لقب و پیکان ایستادم و به معلمی خندیدم.

به یکی از شاگردها گفتم تخته را پاک کند. در این حین یاد دختر بچه ی دانای ایرانی افتادم که با پدرش به انتخابات رفته بود. گزارشگر با مزه ی همکار پرسید: دختر خانوم شما برای چی اومدید؟ دختر هم انگار نه انگار که تمرینی از قبل وجود داشته باشد، گفت: برای اینکه در آینده خودم شرکت کنم؟!

تکمله: هر روز که می گذرد، به مفاهیم عینی پسامدرن نزدیک می شویم. بی آنکه مدرنیته را به اشباع رسانیده باشیم. رسانه کارکرد ضدساختار خود را آشکار می کند. رسانه می تواند از یک راویت کلان، بی شمار خرده روایت بسازد که این ها همه معلق و گاه متنقاضند.

یاد مغز در شیشیه ی شیخ الرئیس بخیر.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوپو  | 

در عالم سیاست می توان دو نوع بازی داشت. همچون بازی حکم! شما می توانید با دیدن تقلب، دست را به هم بزنید و از نو ورق بدهید و یا می توانید قهر کنید و کاملاً از بازی خارج شوید. جریان سیاسی امروز ما همین است. نگره ی اصلاح طلبی با دیدن تقلب، دست را به هم زد و صبوری کرد تا دست جدید با شروط آن ها تخس شود. شروط مسکوت ماند. اما بازی تمام نشده بود. خاتمی سعی کرد با ماندن در بازی، انگ خروج را به جان نخرد تا همچنان بازی پابرجا باشد. زیرا اگر او نیز چون سایرین از بازی کنار می کشید(آنچنان که دیگران می خواهند) بازی تمام می شد و دیگر حکم معنا نداشت. او با تمام شرایط سعی در ماندن، پای میز بازی را دارد. چون آخرین بازمانده از تفکر اصلاحات است. نگاه کنید به حذف جنابان موسوی و کروبی که در روزمرگی همه ی کسانی که در بیست و پنج خرداد حاضر بودند گم شدند. (من نفیشان نمی کنم و خرده نیز نمی گیرم.) اما ما احتیاج داریم که هنوز نگاه اصلاح طلبی(نه به معنای حزبی) در بازی حاضر باشد. زیرا اگر حکم تمام شود و امور مطلق یک سویه گردد، رفرم و اصلاح محال می شود و پس از دوره ای خفقان و از بین رفتن یک نسل، انفجار رخ می دهد و باز بازی جدیدی شکل نمی گیرد، بلکه اطلاق یک سوی دیگر فرا می رسد که آن نیز موافق شرایط ایده آل نخواهد بود. من خود نیز جزو منتقدان شخص خاتمی و دولت او بودم و همچون سایر دول کارنامه ی او را دارای نقاط ضعف و قوت می پندارم.(به جز علاقه ی شخصی)، اما خرده گرفتن به حرکات او، چونان است که عده ای گرد گود کشتی نشسته باشند و بی آنکه قطره ای عرق بریزند، یا فن بدانند، انتظار لنگ کردن حریف را داشته باشند. ماندن در بازی شرط ادامه ی بازی است و اگر بازی را ترک کنی، حکم تمام است و در این قمار هر چه گذاشته ای، سوخت می شود. یادمان نرود که تاریخ را خوب یادآوری کنیم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوپو  | 

......یک انتخابات دیگر به پایان رسید و من همچنان بر سر آخرین نگاه خودم باقی هستم. مفهوم انتخابات تبدیل به یک ریسمان پوسیده شده است که چه ما به آن معتقد باشیم و حضور یابیم و چه بر طبل تحریم آن بکوبیم سرنوشت محتوممان سقوط است. شکل انتخابات غلط است. لذا نه ناخوشی باید و نه خوشی. آنچه مسلم است مردم ما تحت تاثیر پروپاگاندای  شدید قرار می گیرند و این نیز خود هم خوب است و هم بد. خوبیش اتحاد سریع و بدیش انفعال سریع است. به هر رو این انتخابات نیز گذشت و ما باید به ادامه ی ایران بیندیشیم. نه شکستی در کار است و نه پیروزی. راه یکی است و آن راه اصلاح برای بقاست.

اما درباره حضور خاتمی و این جنجال مردم. باید بگویم صبور باشید که از این دست در تاریخ فراوان است. این نه خیانت و نه جنایت و نه پایمال کردن خون شهدای آزادی است. این یک استراتژی است. هم خاتمی و هم سایر رهبران اصلاحات از دل این نظام روییدند و در دل همین نظام باید به اصلاح بپردازند. برای باقی ماندن در عرصه نیز باید چارچوب را حفظ کرد. از تمام دوستان عاجزانه تقاضا می کنم این فکرهای انقلابی را کنار بگذارید. امروز روز انقلای نیست. روز اصلاح است. هیچگاه یک انقلاب رادیکال پیش برنده نیست. اوضاع نابسمان است اما ما به سوی اصلاحات گسیل شدیم و جز این فکر و طریق سقوط است. سقوطی به وسعت ایران. نه تنها یک نظام. حضور خاتمی یک امر سیاسی ساده است که باید پذیرا باشیم.

خواهش می کنم از این هیجان زدگی و شعار زدگی عاری شوید. ما به دنبال ایرانی آباد هستیم که آن نیز با انقلاب میسر نخواهد شد. این نظام قابلیت اصلاح دارد و اگر تن ندهد همه ی ما آسیب خواهیم دید ما باید برای هزینه ی کمتر چارچوب را حفظ کنیم و آنجا که اشکال دارد را اصلاح. در غیر این صورت این خانه به کل ویران می شود....... (بخش هایی از یک سخنرانی در جمع دانشجویان)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوپو  | 

دیشب یک دوست، به اصرار می خواست که در انتخابات شرکت کنم. به او گفتم نظرم را پیش از این مکتوب نگاشتم. پا پی شد. گفتم: «شرایط موجود را راضی کننده نمی بینم.» گفت: برای اعتلای ایران باید در صحنه بود. پوزخندی زدم و از رو بی حوصلگی با چشم هایی خسته عرضه داشتم: «بی خیال رفیق.» بادی به غبغب انداخت و چشم هایش را ریز کرد: «دکتر حسابی میگه اونوقتی پیشرفت نکردیم که گفتیم بی خیال.» خندیدم و به خیال خام او غبط...ه خوردم. پرسید: «برای چی می خندی؟» یادآور شدم که قرص هایم را نخورده ام. در راه بازگشت فکر می کردم به سخنرانی قرای او درباره اسکار جدایی که سیاسی بوده است. درنگی کردم و واماندم. کاش اخراجی ها 3 که در تاریخ سینمای ایران به عنوان شاخص آثار سیاسی مطرح است، به اسکار معرفی می شد؛ حتماً که این شائبه بر طرف و حق به حقدار می رسید....
باز هم می خندم و اتوبان همت را تا ته می آیم. رها می گوید: «بپیچ.» می گویم: «دیر زمانی است که پیچیده ام، انگار دنیا، در این پیچاپیچ پوچ، پیچش مرا ندیده است!» رها با چشم های گرد شده به من خیره می ماند.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوپو  | 

لب به نقد گشودن، رفتن به میان آتش است در این بهار دموکراسی ایرانی! اما نمی شود سکوت پیشه کرد تنها از برای سکوت. برادر دانشجو حکم دانشجو را می زند. برادران لاریجانی یکی برای ریاست دوباره بر مجلس، در انتخابات شرکت می کند و دیگری تخلفات همین  انتخابات را قضاوت. همه تارنماهای عزیز و در و دیوار شهر به مشتی شعار انتخاباتی پوک مزین اند. و تنها شاید فردا فیلم فرهادی اسکار بگیرد! و یقیناً فارس از حمایت ایادی بیگانه از این فیلم سحن می راند. (من بارها گفته ام که با فضای فکری آثار فرهادی موافق نیستم، اما این نظر، به ارزش راستین اثرش مرتبط نیست) و همه ی این ها در بهار دموکراسی ایرانی، با شوی تلویزیونی مجریانِ مزخرف سیما نیز تکمیل می شود و خدا را شکر می کنم که جلوی دوربین نمی روم. همه و همه را که کنار بگذاری، دختری را که امروز کنار میز پر از دود پیشم ایستاد و گفت: هزار تومن بده تا دعات کنم. از همه جالب تر است. هزار تومان را گرفت اما دعایی در کار نبود! حتا شعری از حافظ را هم به دستم نسپرد.

روزها غیرقابل تحمل می شوند و کسی به روی تحمل خودش نمی آورد. انگار همه هر رو تحملشان را افزون می کنند. به امید فرج!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوپو  | 

بحث می‌شود. دبیر فیزیک می‌گوید فلسفه مشتی خزعبل است. خنده‌ام می‌گیرد، سعی می‌کنم او را قانع کنم. محکوم می‌شوم به بازی با لغات! همه‌ی کسانی که نشسته‌اند، علمای مهندسی هستند. آن‌ها به خاطر اثبات‌پذیر بودن گزاره‌های ریاضی، خود را اعلم و رد شدن نظریات فلاسفه را مایه‌ی ضعف و دون بودن آن می‌پندارند. خنده‌ام می‌گیرد. اندکی بعد دوستان درباره‌ی انتخابات سخن می‌گویند، سپس درباره‌ی دین. خنده‌ام بیشتر می‌شود. دبیر فیزیک همچنان می‌گوید: فلسفه مشتی خزعبل است و کانت جز یکسری اراجیف ردشده چیز دیگر نگفته است. یاد سئوالات بنیادین جناب کانت افتادم. "آیا ریاضی به عنوان یک علم ممکن است؟" کمی بعد که دوستان داشتند درباره‌ی خدا سخن می‌گفتند، تعارضات کانتی را مرور کردم. خنده‌ام می‌گیرد.

     چای که می‌نوشیدند، همه قائل به تحریم انتخابات بودند و در آخر به این نتیجه رسیدند که دین حفره‌ها و اشکالات فراوانی در خود دارد. فلسفه هم که مشتی خزعبل است. در آخر کمی از جهانبینی گفتم، اما زنگ خورد و آن‌ها همانطور که بودند هستند، کلاس درس میزبان ما شد. هنر بود. درباره‌ی اهمیت منظر در نظر صحبت کرد، باز هم خنده‌ام می‌گیرد از حال ملت فهیم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوپو  | 

خیلیها پرسیدند که موضع من درباره ی انتخابات مجلس در روز ۱۲ اسفند چیست. هر کس که از قدیم مرا می شناسد و این وبلاگ را نیز دیده است می داند که من در ایام گوناگون مواضع سیاسی کثیری  داشتم، اما مدتی است که حسب ظاهر و وظیفه سکوت پیشه کرده ام.

اما اکنون؛ شاید بهتر باشد ما همچنان همانند عوام بی بصیرت سکوت کنیم. من هیچ نظر خاصی درباره ی این انتخابات ندارم. نه درباره ی آن ها که معتقد به حضور پرشور هستند و نه آن ها که معتقد به حضور بی سر و صدا. و نه مانند آنانی که بر کوس تحریم انتخابات می کوبند.

انتخابات این روزها امری علی السویه است. بودن یا نبودن شما توفیر چندانی در توفیق هیچ کدام از طرفین ندارد. هر دو گروه به ریسمانی چنگ می زنند که چند سالی است پوسیده و چنگ زدن و نزدن به آن، هر دو یک سرنوشت محتوم دارد؛ سقوط!

حالی که من امیدوارم در این وضع مردمم و ملتم کمترین آسیب را ببینند.

ان شاءا...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوپو  | 

بنام خدا
کانون اکنون برگزار می‌کند:

کارگاه داستان نویسی و خوانش قصه/ مدرس: امیررضا مافی
کارگاه نقد داستان و روانشناسی قصه/ مدرس: اعلام خواهد شد
کارگاه ادیان در ادبیات/ مدرس: رضا شیرازی

نکات:
* کارگاه‌ها پس از رسیدن به حد نصاب افراد، در هفت جلسه برگزار می‌شوند.
* هزینه‌ی هر کارگاه هفتاد هزار تومان می‌باشد.

آدرس: میدان فاطمی- بالاتر از تالار وزارت کشور- نبش کوچه‌ی چهارم- پلاک 8
برای ثبت نام و کسب اطلاعات بیشتر با شماره‌ی 77000020-021 بین ساعات 13 تا 17 تماس بگیرید
+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوپو  | 

داستانک ها به پایان رسید و تا آخر امسال برای انتشار آماده خواهند شد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوپو  | 

چوپان در نی می‌دمید. گوسفند ماده‌ای به گوسفند نر گفت: چرا انقدر غم تو سازه چوپونه امروز؟ گوسفند نر با دهان پر از علف جوابش را داد: مگه نمی دونی زنش تو این کوه‌ها گم شده؟

نه، چرا؟

چون چوپون ما رو بیشتر از اون دوست داشته.

از کجا معلوم؟

از اینکه هر شب پیش ما می خوابه.

کی می دونه؟

بعضی‌ها هم می گن چوپون اونو کشته.

چرا؟

چون با یه چوپون دیگه رفته به گله.

کی می دونه؟

خدا؛ حالا علفتو بخور....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوپو  | 

دمپایی‌هایش را جفت کرد و آمد روی تخت. آینه‌ی کوچکی که یواشکی لای وسایلش تو ساک گذاشته بود را بیرون آورد و خودش را دید. خندید. در صورت بی مو و ابروی او هنوز دندان جاری بود. سرطان، مرگ. سیگاری آتش زد و تو بالکن کشید. پرستار از دستش فریاد زد. او بدون نگاه فقط گفت: مطمئنم به اندازه‌ی یک پاکت دیگه زنده‌م پرستار، پس انقدر حرص نخور. پرستار: سیگار قدغنه!

کام عمیقی گرفت: مثل بودن من؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوپو  | 

مرد هفت تیرش را کشید، هفت تیر به پیکر زن کوبید، لباس خواب سفیدش سرخ شد. تا صبح کنار جنازه، مرد گریست. صبح سرخ شد. روز، آمدند و جنازه و مرد را بردند. تو پاسگاه همه چیز مشخص بود. افسر تو چشم‌های مرد نگاه می‌کرد، چشم‌ها سرخ شد. قاضی دلیل را پرسید. مرد سرش پایین بود. مثل آدمی که حرفی برای زدن نداشته باشد. مثل بغضی که فروخورده در تمام سلول‌هایش. سرش را بالا آورد. گفت: دلش سرخ نبود. دلش سرخ نبود! زمستان بود برف زمین را سفید کرده بود. آدمک برفی بچه‌ها، دماغش سرخ بود. سرد بود. مردن بود.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوپو  | 

قربانی به قاضی نگاه کرد. قاضی چشم از او ربود و حکم برائت ظالم را صادر نمود. فردا وقت ورزش صبحگاهی، قاضی جنازه‌ی آویخته‌ای را بر درخت بوستان پیش خانه‌شان دید که همان قربانی دیروز بود. لرزید، مقدار اسکناس‌های دیروزش را دوره کرد. می ارزید؟ و بدون ورزش تا آخر عمر از آن بوستان روی گردانید. قاضی در پی گلستان بود انگار. گلستانی بهتر از این بوستان که نور خورشید در آن می‌تابید.

پ.ن: نان به نرخ روز خوردند ولی.....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوپو  | 

تو بطری بازی قرار بر این شد که هرکس دستور دیگری را اجرا کند. آتش روشن بود. صدای فریادهایی از دور می‌آمد. شب تاریک هول داشت. نوبت به من رسید. دیگری گفت: بمیر! دستور بود؛ اما چطور؟ علیه‌ش شوریدم. گفت: خموش. نتابیدم. بازی به هم  خورد. گفتم: اگر این آتش را ببوسی، می‌میرم. صورتش را پیش کشید. شعله‌ی آتش پر، لب‌هایش نزدیک. ضربان من تند. به زردی داغ بوسه زد. سوخت. واماندم. گفت: بمیر و من در سئوال اینکه چطور؟ اعدام شدم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوپو  | 

چاقو دست دختری را برید. خون ریخت. مادر هراسان پرید. دست را بست. خدای را شکر کرد که اتفاق شومی رخ نداده. دختر ناز کرد: مادرم، دیروز تیزی خیانتی، روحم را درید! آن را چگونه درمانی است؟ مادر گفت: زخمی که در آن خون نجوشد درمان ندارد. دوای تو، نقطه‌ی زیر خ خیانت است که باید بالا بیاید، بالا و بالا تا به جنایت رسد! اما این بدترین دوای درد توست. جنایت و مکافات.

پ.ن: برای مردن دعا کنید! برای مردن و مردن همه! ان شاءالله

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوپو  | 

پاچه‌ها را ورمالید و به رود زد؛ صدا آمد چرا؟ گفت: می‌خواهم بوی تند یک عمر دویدن برای انقلاب را، آب این رود به دریا ببرد تا شاید انقلابی شود توسط ماهی‌ها!

مگر انقلاب به دویدن است؟ گفت: نه، به شوریدن است و طعم شوریدگی در پای هیچ یک از آدم های اینجا انگار نیست!  

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوپو  | 

شیشه را کند و نرده کشید پیرمرد. زاغ مُرد؛ بس که دل خوش کرده بود به صابون لب تاقچه. بی خبر از آنکه مَرد، در هراس خروج  دخترک به عشق آفتاب، زندان ساخته، زندابان شده و پشت یک عمر هوس خود مرده است . از آن روز دخترک، تن به آب نزد و صابون خشک شد. زاغ دیگری آمد. دخترک پیر گفت: خشک شده و خشک شدم، دل نبند! زاغ پرسید: چرا؟ دخترک گفت: تن بلور من ارزانی نور است. حالِ ظلمت این خانه، تن سیاه مرا بس!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوپو  | 

نعلبند به سم اسب می‌کوبید. شتری در گذر چشم گریان او را دید. با سری خمیده آرام گفت: نتاز تا نگریی! اسب بغضش را فرو خورد: گریه‌ام به حال توست که حال تاختن نمی‌دانی که اگر می‌دانستی شتر نبودی و صحرا نمی‌رفتی. آن وقت، تاخت می‌کردیم برای آن روزی که دیگر نعل و نعلبند ناز یکدیگر و نیاز، تنها دویدن‌ باشد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوپو  | 

عاشق و معشوق، روی سبزه‌های خیس از بارانِ چند ساعت پیش، در آغوش هم لمیده و ابرها، آسمان را سرخ کرده بودند. باد می‌وزید. باران دوباره شروع کرد به باریدن. مرد گفت: گریه‌ی آسمان به حال ماست یا دیگری؟ باران رگبار بود. ابرها باز شدند. ماهتاب به صورت زن تابید، خندید: به حال ما بود، خدا چراغ را روشن کرده برای پاییدن ما! مرد ترسید: خدایا، توبه هزار بار توبه! زن خیس از باران، گوشه‌ی لباسش را چلاند: انگار چراغ خودت خاموش است که از چراغ خدا می‌ترسی؟ برخاست. رفت و پشت درخت‌ها گم شد. مرد ماند و هزار بار توبه

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوپو  |