به فرهاد جعفري كافهپيانو!
پدرام رضاييزاده را از كتابش(مرگبازي) ميشناسم و او هم شايد مرا از كتابم؛ اما من خواننده وبلاگش هستم و كم و بيش به مطالبش سر ميزنم و بعيد ميدانم كه او من يا صفحهام را ديده باشد. اين يادداشت را نه به تاسي از او، بلكه بخاطر يك درد مشترك كه از او سرريز شد و من تا به امروز در سينه خاموشش نگاه داشته بودم، فوران ميكنم.
سال هشتاد و هفت نمايشگاه كتاب تهران، غرفهي نشر چشمه و كيائيانِ پسر، خسته و ملول جواب سلامم را داد، پيشنهادش را پرسيدم و او كافهپيانوي فرهاد جعفري را نشانم داد.
از آن روز جعفري، بچه مشهدي سياسيمشرب، كه پيش از آن كارهاي اندكي كردهبود را شناختم. وبلاگش را كمكم نگاه ميكردم و وقتِ خواندنِ كافهپيانو، شايد غضب ميكردم به واژهي "به تخمم" جاري در قصههايش و غمگين ميشدم از اينكه مرگ تولدِ من رد مجوز شد. (رها كه كتابش را خواند، شروع كرد بد و بيراه گفتن به مسئولين ارشاد كه من آن موقع از رانتخواري و قدرت نشر چشمه گفتم و امروز از كيائيانها بخشش ميطلبم و ميدانم اشتباه كردم و از سر تندي سخن ناميموني پشتشان جاري نمودم.)
اما آقاي جعفري، طرفدار پر و پا قرص دكتر احمدينژاد؛
كتاب شما، ضعف و قوت دارد، و نگاهِ كثير آدمها به آن نشان از سليقهسنجي خوب شماست. اگر چه نقدهاي قدرتمندي به داستان شما شده است و من با بعضي از آنها موافق و با بعضيشان مخالفم و مثل پدرام معتقدم، بايد آدمها را از داستانهايشان جدا كرد، همانطور كه سلينجر را از ناتور دشت تميز ميدهم. (قياس البته بين زيرزمين و آسمان بود). با اين حال شما را به عنوان كسي كه حامي جريان حاكميد، دعوت ميكنم تا به خويش رجوع كنيد؛ عقايد خويش را در كتابتان مورد بازبيني و بازيابي قرار دهيد و سعي نكنيد انقدر دم از زياد خواندن و زياد ديدن بزنيد. شما در عرصهي خويش آدم موفقي هستيد؛ و من به توفيق شما همانطور نگاه ميكنم كه به توفيق راوي و خود كتاب دا.
اما آقاي جعفري، غرور پيروزي جعلي و تقلبي محبوبانتان، شما را به سخنپراكني اضافه با تكبر واداشته، و طرفداران و حاميانِ مهندسموسوي را با الفاظ و صفات نه چندان خوب قلمداد ميكنيد و راهي را ميرويد كه محبوب بر اريكهي قدرت تكيهزدهي جعليتان پيش از اين رفته و منفورتر گشته است. آقاي جعفري، راي شما محترم و شخصي است. همانطور كه راي من و پدرام رضاييزاد و بهاره آروين و همهي آدمهاي اين سرزمين مادري؛ چه بقال، چه نقاش، چه قصاب و چه ما و شما كه لغت ميفروشيد و از سكهبودن بازارتان خوشنوديد.
من، پدرام و هر آنكس كه سبز فكر ميكرده است، غالباً سعي نموديم كه نقدمان را متوجه محبوبتان كنيم نه شما كه طرفدار و دنبالهروي ايشانيد. اما شما، مانند همگامانتان، ما را آشوبگر و مردمسالارينما و –احياناً- اگر رويتان ميشد نادان....... ناميديد.
آقاي جعفري بازندهها، باختن خويش را قبول ميكنند. اما برندهها، باختنِ زوريشان را بر نميتابند. قلمفرسايي بيهودهتان را كنار بگذاريد و فكر كنيد به آن روز محالي كه كتاب جديدتان مثل من و امثال من مجوز نگيرد؛ بغض آن روزتان را چشيدهام و نگاهِ پارافيني بعد از آن را هم ديدهام. آقاي جعفري، مطمئن باشيد، كتاب بعدي شما، نيمي از فروش كتاب نخستتان را هم نخواهد داشت و اين به دليل موضعِ غيرمنصفانه، پرخاشگر و ادعاي داناي كلي شماست، البته من احتمالا كتابتان را خواهم خواند، چون هميشه سعي كردهام مكتوب را از كاتب جدا سازم.
آقاي
جعفري ژست آدمهاي پيروز را نگيريد، شما متولدين دههي چهل با ما متولدين دههي
شصت، يك فرق اساسي داريد، ما كودكيمان، جنگ، دود، آتش و غوغا سالاري بود و شما،
كودكيتان قيصر و گوزنها و گاو و شاهنشاه آريامهر. كودكي شما با كودكي ما متفاوت
است؛ شما به مقدس پنداشتن وجوب نداشتيد، ما داشتيم و امروز پس زديم و رسيديم به
نقطهاي كه تقديس هر چيزي، نه لباس آن ، بلكه فحوا و شيرهي مُبين درون آن است.
آقاي جعفري شما شوق پيروزي كتاب اولتان را داريد، مانند مسعود دهنمكي با فيلم
اولش و ما حسرت كتابهاي اولي را ميخوريم كه اگر ميآمدند سيل سليسشان ما را به
شهر ديگري از خواندن و ديدن و دانستن ميبرد. آقاي جعفري شما را دوباره، به
بازخواندن كتابتان، وبلاگتان و تمام داشتههايتان توصيه ميكنم و آن گاه ميخواهم
به خويش و خون و تصوير مرگ اين روزِ آدمها رجوع كنيد. شما پختههاي دههي
چهل...... و سكوت.
شاد
باشيد و پيروز و منصور كه دوره، دورهي فخر جعلي شما و فرياد ماست. نشر شما و نحس
ما. شاد باشيد كه حق در پستوي تاريخ مكتوم نميماند.
با
احترام، ا.ر.مافي. پنجم تيرماه 88

